ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

179

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) * حسن بصرى را ديدم بر دست چپ انگشترى داشت . گويد از گفتهء محمد بن حسن واسطى مرا خبر دادند كه مىگفته است عوف براى ما نقل كرد كه * مردى از حسن مسئله‌يى پرسيد و سپس گفت : اى ابو سعيد ! خانهء من از اين جا بسيار دور و آمد و شد بر من دشوار است ، مرا حديثهايى است ، اگر در اينكه آنها را بخوانم مانعى نمىبينيد آنها را بر تو بخوانم . حسن گفت : اهميتى ندارد كه تو بر من بخوانى و من به تو اعلان كنم كه راوى آن حديث را براى من نقل كرده است يا آنكه خودم براى تو حديث كنم . آن مرد گفت : اى ابو سعيد يعنى اجازه دارم بگويم حسن مرا حديث كرده است ؟ حسن بصرى گفت : آرى . يحيى بن ابى بكير مىگويد ، حماد بن سلمه ، از حميد ما را خبر داد كه مىگفته است * كتابهايى را از حسن گرفته و براى خود نسخه برداشته است و سپس به حسن برگردانده است . گويد مسلم بن ابراهيم ، از حميد بن مهران ، از ابو طارق سعدى ما را خبر داد كه مىگفته است * به هنگام مرگ حسن بصرى حضور داشتم مىخواست وصيت كند به يكى از دبيران گفت بنويس ، اين گواهىيى است كه حسن پسر ابو حسن مىدهد ، گواهى مىدهد كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست و محمد ( ص ) رسول خداست و هر كس به هنگام مرگ خود به راستى چنين گواهى دهد به بهشت مىرود . اين موضوع از معاذ بن جبل روايت شده است كه به هنگام مرگ خود چنين وصيت كرده است ، و اين موضوع از گفتهء رسول خدا ( ص ) روايت شده است . گويد معن بن عيسى ، از گفتهء عبد الواحد بن ميمون وابستهء عروة بن زبير ما را خبر داد كه مىگفته است * مردى به ابن سيرين گفت خواب ديدم كه پرنده‌اى در مسجد حسن بصرى را در ربود - انديشه او را در ربود - ابن سيرين گفت : اگر خواب تو درست باشد حسن مرده است . گويد : چيزى نگذشت كه حسن در گذشت . گويد عفان بن مسلم ، از سليمان بن مغيرة ، از ثابت ما را خبر داد كه مىگفته است * در بيمارى مرگ حسن به خانه او رفتم . چيزى زير لب مىگفت كه من نمىشنيدم پسرش مرا تفهيم كرد كه او انا للّه و انا اليه راجعون مىگويد . گويد معاذ بن هانى ، از سلّام بن مسكين ما را خبر داد كه مىگفته است * پيش حسن بصرى رفتيم كه بيمار بود . با گوشهء چشم نگاهى به ما كرد و گفت : كاش آدمى از تندرستى